
چندي بود كه ساكت نشسته بودم و به جستجو مي پرداختم تا راهي به سوي زندگي بيابم .
ولي افسوس كه همواره پرنده شوم نااميدي در آسمان زندكيم پرواز مي كرد ، كه مبادا راه را گم كنم .
عشق را لطافت زندكي مي دانستم .
و وقتي آن را از دست دادم ، زندگي برايم مانند گوري آرام و خاموش شده بود .
به آسمان مي نگرم و مي گويم .
خدايا : چرا مرا خلق كردي كه اين همه رنج كشم . مگر گناه من چه بوده است ؟ كه بايد زندگي رنجم دهد .
چرا به كمكم نمي شتابي ؟ مگر من بنده تو نيستم ؟
چرا در اين دنيا كسي را برايم نفرستادي تا مرا به خاطر خودم دوست داشته باشد .
خدايا : غم فروشي دوره گرد شده ام و با شادي بيگانه .
تنهايي را دوست داشتم و از دنيا و زندگي گريزان شده بودم .
احساس مي كردم كه مرداب عظيم درد و رنج شده ام و ابرهاي سياه آسمان به من مي خنديدند .
همچون معبود ناكاميها شده بودم و ارمغان آورده اند نااميدي .
و ديگر آن همه شادي دوران كودكي را در خود احساس نمي كردم .
و مانند ديوانه اي شده بودم كه به زنجير كشيده باشند .
و مانند مرغكي اسير در تنهايي و جدايي بودم .
و باده خوشبختي ام بر خاك ريخته بود .
و عشق ناشكوفايم هراسان از آغوشم گريخته بود .
اما ناگهان ورق برگشت ...
يك روز نام تو را شنيدم و همان دم نفس در سينه حبس شد .
در آن هنگام بود كه هستي من با تو در آميخت .
راستي آيا تو از اين اعجاز خبر داشتي ؟
كه من بي آنكه تو را شناخته باشم با شنيدن نام تو ، دانستم كه محبوب خويش را يافته ام .
با شنيدن نخستين كلمات تو ، اين گمان بر من گذشت كه تو زندگي مرا چون شمعي در تاريكي شب فروغ جاودانه اي بخشيدي .
وقتي كه براي اولين بار صداي تو را شنيدم رنگ از رخم پريد و بي اختيار ديده بر زمين افكندم .
و آن هنگام بود كه دلهاي ما با نگاهي خاموش از همديگر سلام عشق را ربودند .
من نام تو را در نگاه تو خواندم و بي آنكه از خودم چيزي پرسيده باشم ، به خويش پاسخ گفتيم كه
آري اوست ، تنديس اميد و رويايي من .
اري اوست ....